ميرزا حسن حسينى فسايى

338

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

در عراق عجم به اردوى كيوان شكوه پيوندد و اميرزاده امتثال نموده از شيراز بر جناح تعجيل شتافته در عرصه مملكت رى به اردوى اعلى ملحق گرديد و در حدود سلماس با سپاه تركمان مخالف جنگها كرده ، در همه وقت فتح نموده مورد عنايت مىگرديد « 1 » . در سال 833 : بعد از انتظام بلاد آذربايجان ، اميرزاده ابراهيم سلطان با سپاه فارس رخصت انصراف يافته ، عود به منازل خود نمودند . در سال 836 : حق سبحانه و تعالى ، اميرزاده ابراهيم سلطان را پسرى كرامت فرموده ، نامش را ميرزاده عبد اللّه گذاشتند و به ميرزا عبد اللّه شيرازى مشتهر گرديد . در سال 838 : اميرزاده ابراهيم سلطان در شيراز مريض گشته ، اطبا از علاج آن عاجز شدند و در چهارم ماه شوال ، اين سال ، مرغ روحش از قفس تن پريده ، به عالم ديگرى شتافت « 2 » و چهل و دو سال از عمرش گذشته بود و حضرت خاقان سعيد در آن زمان در قشلاق رى توقف داشت ، بعد از استماع اين قضيه ، منشور ايالت و فرمانفرمائى مملكت فارس را به نام ولد ارجمند ، اميرزاده مرحوم ميرزا عبد اللّه شيرازى نگاشتند و اختيار تمامت آن مملكت را در كف كفايت امير شيخ محب الدين « 3 » ابو الخير نهادند . در سال 841 : اعيان فارس شكايت‌نامه از شيراز به پايهء سرير سلطنت فرستاده ، كه تمامت رعايا از ستم شيخ ابو الخير به جان آمده ، آه و ناله را به عيوق رسانيده‌اند و احدى را مداخلت در كارى نداده است ، بعد از اطلاع حضرت خاقان بر مضمون نوشته ، فرمان عزل شيخ ابو الخير از حكومت فارس صادر شد « 4 » و امير صيدى را كه از بزرگان امرا بود و براى ضبط و سياست بر اكثرى برترى داشت به حكومت فارس روانه فرمود و امير صيدى بعد از ورود چندان ظلم و ستم بر مردم غريب و بومى نمود كه تمامى خلق ياد خير از اعمال امير شيخ محب الدين ابو الخير نموده ، به دل و جان طالب او گشتند كه در اثناء ، تير دعاى بيچارگان به هدف اجابت آمد « 5 » . در سال 843 : گريبان امير صيدى « 6 » در چنگ اجل موعود افتاده ، مرغ روحش را از قفس تن بيرون كشيد و جنازه او را به مشهد مقدس بردند و حضرت خاقان سعيد ، بعد از اطلاع بر واقعه خواجه معز الدين « 7 » سمنانى را لايق دانسته ، صاحب اختيار مملكت فارس داشته ، روانه‌اش فرمود و چون خواجه معز الدين از دار السلطنه هرات وارد شيراز گرديد ، امير شيخ محب الدين - ابو الخير را از جميع كارها رجوع نمود و شيخ چارهء كار خود را در انفاذ تحفه و هديه ، از نقد و جنس به دار السلطنه هرات ، براى ارباب حل و عقد امور دولتى دانسته ، آن‌قدر ، روانه داشت كه خاطرها را شاد بداشت . پس استدعا نموده او را به پايه سرير اعلى طلب داشتند و بعد از

--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 696 . و حبيب السير ، جزء 3 ، ج 3 ، ص 619 . ( 2 ) . ( ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 710 ) اين واقعه را در سال 839 مىداند . ولى مؤلف اين نكته را از حبيب السير گرفته است . ر ك : ج 3 ، جزء 3 ، ص 624 . در احسن التواريخ ( ص 218 ) نيز سال 838 است . ( 3 ) . در روضة الصفا ، ( ج 6 ، ص 710 ) : ( نجيب الدين ) ولى در حبيب السير : ( محب الدين ) است . ر ك : جزء سوم ، ج 3 ، ص 625 . ( 4 ) . روضة الصفا ، ( ج 6 ، ص 718 ) ، اين واقعه را در ضمن حوادث سال 845 آورده است . ( 5 ) . در متن : ( آمده ) . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 718 . ( 7 ) . در متن ( معر الدين ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 6 ، ص 719 .